t;از دیروز پروژه خونه تکونی کلید خورد ...تقریبا 3 تا از کابینتها وظرفهاشون شسته و تمیز شد ....ولی هر چی هم زود شروع کنم باز تا لحظات اخر درگیرم
دخترکم خیلی خانم شده هر چند بعضی وقتها شیطنتهای خاص خودشو داره .....ولی بزرگ شدن و عاقلتر شدنش خیلی محسوسه ....
خوشبختانه با دو روز بیشتر تو مهد موندنش هم خوب کنار اومد و من زیادی نگران بودم و من هم تونستم دو روز کلاس بردارم ...یک کلاس زیر 12 سال دارم که با وجود خسته کننده بودنش دوستش دارم حالا باید ببینم برای ترم اینده می تونم صبح کلاس بردارم یا نه ؟ ...خوشحالم که بعد از چند سال تونستم رو روال کار بیفتم ....دو روز هم خصوصی کلاس دارم که دوستم با همسرش میاد و برای خودم خیلی مفیده ....شاید بتونم برای سالذ جدید تعدادش رو بیشتر کنم ...............
دخترم چقدر خوشحالم که بزرگ و خانم شدی بهت افتخار می کنم و بی نهایت دوستت دارم .........
دیشب ازم می پرسه مامان خدا جون دختره یا پسر چه شکلبیه ....به رضا میگم بیا کمکم کن ..جوابشو میدم ...ولی فکر نمی کنم برای دختر 4.5 ساله قانع کننده بود ....و مسلما براش عجیب بود ...تازگیها اکثر کلماتی که مدتهاست داره درست و به جا ازش استفاده می کنه رو دوباره می پرسه ..........خودش درست استفاده می کنه بعد پشتش می پرسه مامان این کلمه یعنی چی /////
اوائل وقتی می دید دارم برای کلاسم مطالعه می کنم ..می اومد و جلو و با بغض می گفت من نمی خوام تو تیچر بشی
الان ولی کنار اومده خدا رو شکر .............با مربی اش نیلوفر جون هم خیلی جوره و شده الگوی تمام براش ..از مهد که میاد خونه میره تو قالب نیلوفر جون ..و نمیشه گفت بالای چشمت ابروست اعتراض میکنه من نیلوفر جونم نمی تونم وسایل پارمیدا رو جمع کنیم 
از حالا حریف زبونش نمیشیم ..به قول باباش خدا عاقبت ما رو به خیر کنه بخش فاجعه بارش اینه که میگه کاش یک دختر خوشگل مامانم بود .....
یعنی شما جای من بودین چکار میکردین .....بعد که دید چقدر بهم برخورد میگه نه مامان تو هم خوشگلی
...
یا به باباش میگه چرا موهاتو سیخ سیخ بالا نمی زنی برای خودت ژل نمی خری مثل سروش مهد کودک .............
ولی نفس ماست منم می خندم می بینم اینقدر قرتیه ......و عجیب درگیر ظاهر 
بچه ام ژنشو داره دیگه تقصیری نداره .......
بسیار خوشحالم آقای فرهادی عزیز ...
از دیدن فیلمتون لذت بردم
و به داشتن چنین هنر مندی افتخار می کنم ....
خسته نباشی هنرمند نازنین ما ......
بعد از سه شبانه روز دوری از دخملک و باباییش چشم به در دوختم تا از اولین مسافرتشون بدون من به خونه بر گردن ..تجربه بسیار خوبی بود بعد از چند سال که دلم برای خودم تنگ شده بود ...سه روز مرخصی داشتم و یک استراحت و تمدد اعصاب حسابی داشتم ..هر چند روز اول رو که به خاطر سرما خوردگی بیشتر در رختخواب گذروندم و بعد هم دکتر و آمپول و ...ولی دو روز بعد رو استفاده کردم فیلم زندگی با چشمان بسته رو دیدم و دیروز هم کاملا مطالعه کردم ....خیلی به این تعطیلی احتیاج داشتم ولی از دیروز دیگه فکر کردم بسه نیاز دارم پدر و دختر رو ببینم و دلم براشون تنگ شده و حس می کنم دبگه خونه بدون اونها صفایی نداره .....دوستتون دارم عزیزترینهای من ...من با شما احساس کامل بودن و خوشبختی می کنم ..می دونم که بهتون خوش گذشته مخصوصا به دخملی نازم که در کنار پسرعمه ها و عمه ها و مادر بزرگ حسابی لذت برده و اصلا یادش رفته بود که مادری هم داره

من هم تجدید قوا کردم و چشم انتظارتون هستم نهارتون آماده است ...منتظرتون هستم زودتر بیایین عزیزای دلم 
امروز دهمین سالگرد ازدواج من و رضاست ..
چقدر زود گذشت ....تمام دقایق اونروز رو یادمه ....
امیدوارم سالهای سال بتونیم در کنار دخترک نازمون پیوندمون رو مستحکمتر کنیم همسر مهربونم بهت افتخار می کنم و با تمام وجودم آرزو می کنم سایه ات همواره بر سرمون پایدار باشه ....



اردیبهشت با همت خاله آزی و عمو حسین تونستیم به شیراز سفر کنیم ..
.برای من فوق العاده بود و خیلی خوش گذشت دیدن آثار تاریخی و عظمت گذشته ایران حسابی آدمو به فکر فرو می بره که از کجا به کجا رسیدیم ..افسوس ....
رادین و پارمیدا هم دوستان بسیار خوبی برای هم بودن ..
یک شب هم تونستیم شهر شادی ببریمشون که حسابی لذت بردن ...بعد از سفر روحیه ام خیلی بهتر بود و برای شروعی دوباره سرحال شدم بعد از یک مدت که پارمیدا رو کمی زودتر تونستم به مهد ببرم با طولانی شدن روز و دیر اومدن بابایی باز هم 9.5 تا 10 به مهد میرسه و کلاس زبان رو از دست میده ...و مهدشون هم ماه به ماه افزایش شهریه دارن ....به فکر افتادم این ماه و سه ماه تابستون رو از مهد درش بیارم ..امروز جایی رفتم که مهد نیست ولی مفاهیم زندگی رو از طریق بازی به بچه ها آموزش میدن ...قبلا تعریفش رو شنیده بودم امروز هم از چند تا مامان پرسیدم همه راضی بودن ..پارمی هم استقبال کرد و علاقه نشون داد تا ثبت نامش کنم ..تا شنبه به نتیجه برسیم و ثبت نام کنیم ...آموزشهای مهد .(زبان و ..) رو نداره ولی فکر می کنم امتحانش خوب باشه و شاید بچه ها خیلی بیشتر لذت می برن .....اگه پارمیدا صبح زودتر به مهد می رسید اصلا مهم نبود و کاملا راضی بودم ولی با توجه به مسافتمون ...به نظرم میاد ارزشش رو نداره ....توکل به خدا اینجا رو که خیلی بهمون نزدیکه رو امتحان می کنیم ....
پارمیدا چند وقت پیش میگه من می خوام مربی زبان بشم این اولین انتخاب پارمی برای شغل آینده اش بوده ....
چند باری ازم پرسیده بود که بابات کجاست و من گفتم پدرم خیلی پیر شده بود و رفت تو آسمونا ....دیروز ازم میپرسه مامان تو هم می خواهی به آسمونها بری
..گفتم نه مامان جان من همیشه پیشت هستم بوسیدمش و رفت پی بازیش ...بعد از مدتی با گریه اومد پیشم مامان ..من نمی خوام بری آسمونها ....
...داشت اشکای منم در می آورد ....بازم هر چند وقت ازم می پرسه ..مثلا میگه وقتی بابات رفت تو آسمونا تو گریه کردی ؟...فکر می کنم می خواد مساله مرگ رو حلاجی کنه ....عرووووووووسکم ........
سال نو به همه دو ستان گل وبلاگی مبارک
امیدوارم عید به همه خوش گذشته باشه ..برای ما هم بد نبود البته برای دخملی عالی بود دیدن همه فامیل و بازی و کادو و عیدی و .... مسلما بهش خوش گذشته ..ولی تو شمال آخراش برام خسته کننده شده بود و دلم می خواست زودتر بر گردیم ...من تحمل دوری از خونه رو ندارم
وقتی برگشتیم حسابی سرحال شدم ....سیزده به در هم با خانواده برادرم بودیم و بهمون خوش گذشت...روز 14 پارمیدا خانم فرمودن تشریف نمی برند به مهد ولی 15 بردم و ثبت نامش کردم ..
امسال خیلی دلم می خواد فعالیت اجتماعی ام رو شروع کنم ولی اول از همه باید خیالم از بابت پارمیدا راحت بشه درسته که مهد میره و به مهدش علاقه داره ولی همیشه حدود 2 تا 2.5 ساعت رو تو مهد بوده و همیشه هم مالفت کرده بیشتر بمونه ..ولی تا پارمیدا عادت نکنه نمی تونم هیچ کاری رو آغاز کنم ..البته منظورم از کار کار کارمندی تمام وقت نیست ..تدریس هست با ساعات محدود ..که باید دید اصلا امکان پذیر هست یا نه ...باید منتظر باشم و ببینم اردیبهشت چیکار می کنه و امتحانی کمی بیشتر بمونه ....
تا خدا چی بخواد ....

این روزها که روشنایی روز بیشتره پر کردن وقت بچه ها هم سخت تره من که حسابی خسته شدم و گاهی فکر می کنم دیگه کم آوردم ..دلم می خواد فعالیتی برای خودم داشته باشم یک مدت هم که کلاس زبانم رو گذاشتم کنار ..دیگه در بست در خدمت فرمایشات شاهزاده خانم دوست داشتنی ام هستم ..ولی گاهی فکر می کنم دیگه بسه من چقدر دیگه می تونم ادامه بدم وفقط و فقط به شادی و احتیاجاتش توجه کنم اگه بتونم مدت موندنش تو مهد رو به ساعت 2 برسونم خیلی کارهای دیگه هم می تونم انجام بدم
..
از حال هستی خانم نازم بگم ..گچ پاش رو باز کردن فعلا باید با عصا راه بره و نمیدونم کی می تونه به مدرسه برگرده ..ولی خدا رو شکر اون اوضاع ناراحت کننده به پایان رسید ...بلا از همه بچه ها و باباها و ماماناشون دور باشه ...... دخترکم در حال دیدن کارتون پلنگ صورتی است از دیدن تام و جری و پلنگ صورتی بی اندازه لذت می بره ...با اینکه کلی سی دی های دیگه داره ولی باز انتخابش همین دو تاست 
دیروز من و پارمیدا با هم به آرایشگاه رفتیم می خواستم چتری موهاش رو کوتاه کنم و خودم هم مانیکور کنم چنان لذتی از آرایشگاه رفتن می بره من هم کیف می کنم که دختر دارم .....همیشه یک لاک هم خانم آرایشگر مهمونش می کنه ... دلش نمی خواست از آرایشگاه بیرون بریم میگفت مامان من اینجا رو دوست دارم نمیشه بیشتر بمونیم ...تا مدتها هم بازیهاش رو همین موضوعه ..یا دندانپزشک میشه یا خانم آرایشگر یا به قول خودش ناخن کار 
هم چنان باید پای ثابت بازیهاش باشم گاهی هم مربی مهدش میشه و به من امر و نهی می کنه ...
خب برای همه دوستای گلم و نی نی هاتون آرزوی سلامت و موفقیت رو در کنار خانواده های عزیزتون دارم ..شاد شاد شاد باشید
دیشب با دوستم نگار (مامان هستی ) صحبت کردم و بعد از دو روز آروم شدم برام گفت که چقدر روزهای سختی رو می گذرونند ..ولی دیشب هستی تونست با آرامش بخوابه ..و بهتر بود ...و من هم کمی خیالم راحت شد ... البته فعلا باید بیمارستان بمونه و گفت شاید آخر هفته آینده در صورت اجازه پزشک با آمبولانس بیارنش تهران ..آخه تا بعد از عید باید همچنان استراحت مطلق بمونه 
ممنون از همه دوستانم که برای هستی خوشگلم دعا کردن امیدوارم همه بچه ها با آرامش و توی محیط گرم خانواده و همراه با عشق بزرگ بشن و هیچ بچه ای درد و عذابی رو تحمل نکنه ...
و اما از دخترکم بگم که همیشه حوصله اش سر می ره و من باید در خدمتش باشم و هم بازی اش ..ولی واقعا نمی تونم ...نمیشه همیشه کنارش باشم و هر چی میگه گوش بدم پس کی به کارهام برسم ...و دائم دارم به راه حل فکر می کنم ....
امروز تونستم یکی از دوستانش رو پیدا کنم و باهاشون قرار پارک بگذارم ..خیلی بهش خوش گذشت و وقتی برگشتیم اینقدر بهانه گیری کرد تا خوابش برد ...(آخه دخترکم وقتی خوابش میاد به شدت بهانه گیر و بی منطق میشه )
ولی نمی دونم این خواب بی موقع چه نتیجه ای رو خواب شبش داره
و شب می خواد چه ساعتی به خواب بره ..فدا هم با همون دوستش و مامانش قرار سینما رو گذاشتیم ..ببریمشون فیلم خاله سوسکه .. پارمیدا از طرف مهد دوبار نمایش فیلم رفته ولی این اولین تجربه من با پارمیداست ..نمیدونم چقدر استقبال کنه ...
دیشب موقع خواب به من میگه مامان من بعضی کارهاتو دوست دارم و ازت راضیم
میگم چه کارهایی مامان جون؟
جواب میده مثلا بوسم می کنی.. برام کتاب می خونی ..لباسام رو برام می پوشی... توی سطل آشغال اتاقم نایلون می گذاری 
منم میگم خواهش می کنم عزیزم آخه من تو رو خیلی دوست دارم ..
برام خیلی جالب بود مخصوصا مورد آخرش ..در کل خیلی به من و باباش ابراز احساس می کنه دائم دستامون رو می بو سه و میگه دوستت دارم 
می دونم که همه شماها می دونین این ابراز احساسات بچه ها آدمو تا عرش آسمون می بره ..من که تو پوست خودم نمی گنجم و با خودم فکر می کنم خوشبختی چه چیزی غیر ازاینه ..به نظر من این اوج خوشبختیه .بقیه چیزها فرع زندگین ...اگه مشکلی باشه باید راه حلشو پیدا کرد و اگه ایده ای برای پیشرفت زندگی هست باز هم در نهایت برای بهبود همین خانواده است ..
تمام سعی من تو زنگی ام اینه که در درجه اول محیط خونه ام رو همیشه گرم نگه دارم و یگانه دخترکم بدونه که تو خونه مون همیشه عشق جاری هست و بعد از اون پیشرفت خودم و اهدافی که برای آینده ام دارم دونم باز من عقیده دارم اگه کسی به بالاترین حدپیشرفت تحصیلی و شغلی و.. برسه ولی خانواده گرمی نداشته باشه که خوشبختی و عشقش رو بهشون بده تو ا زندگیش روحی جریان نداره(این عقیده شخصی منه )
امیدوارم خونه همگیتون پر از عشق و صمیمیت باشه 
هستی قشنگم
از شنبه که خبر تصادف وحشتناکتون رو شنیدم تصویر زیبا و معصومت لحظه ای از جلوی چشمم کنار نمیره ..دختر ناز خاله الهی من برات بمیرم که اینقدر درد می کشی و بیقراری ...
ما بزرگترها با چند ساعت سکون تمام تنتمون درد می گیره وای به تو خانم کوچولو که باید 6 هفته به همین حالت بمونی ..هستی نازم خدا تو و مامان و بابا رو دوباره به ما داد ...باورم نمیشه که چه فاجعه ای می تونست باشه و ایر بگ ماشین مامان و بابای عزیزت رو نجات داد و تو خانم کوچولوی ما اینجور آسیب دیدی ...
این روزها اصلا حال و روز خوشی ندارم هنوز تو شوک تصادف دوست صمیمی ام هستم ...تصور اینکه چه فاجعه ای می تونست برامون اتفاق بیفته تنم رو به لرزه در می آره ...
هستی قشنگم پاش صدمه بدی داشته و دو بار تحت عمل جراحی بوده و شدیدا ترسیده و بیقراره ...و تحمل لحظه ای دوری پدر و مادرش رو نداره ..
الهی من براش بمیرم که دخترکم اینقدر عذاب نکشه.. فعلا عزیزکم در بیمارستانی تو شمال بستریه ..منتظرم تا رضا برنامه اش رو ردیف کنه تا بتونم به عیادتش برم ...
جاده های ایران وحشتناک نا امنه ...همه ما چند ین بار فاجعه های این چنینی رو تو دوست و آشنامون شاهد بودیم ...خدایا هیچکس رو داغدار فرزند نکن و سایه پدر و مادرا رو از سر بچه هشون کم نکن ..آمین
برای هستی من دعا کنین که خیلی داره عذاب می کشه ..خدایا خودت آرومش کن ... دخترکم زودتر خوب بشه و بتونه به مدرسه و پیش دوستاش بر گرده
میدونم غیبتم زیاد بوده ..اصلا نمی دونم چرا نمیشه بیام و پست جدید بگذارم ...تا یکی دو هفته پیش اینقدر درگیر کارهای کلاس زبان و بردن و آوردن پارمیدا از مهد می شدم که واقعا وقت آزادی برام نمی موند ولی این ترم دلمو زدم به دریا و ثبت نام نکردم ..دیگه دیدم خیلی از خودم غافل شدم ..متاسفانه آدمی نیستم که بتونم در آن واحد رو چند چیز تمرکز کنم ..برای همین وقتی که کلاس زبان می رفتم با کلاس ایروبیک عوض شد
و رفتم سراغ چک آپ کلی و دکتر . دارم به تزریق بوتاکس . ..فکر می کنم .یکخورده فشار روم کم شده و آرامش بیشتری دارم و در وقتی که پیدا می کنم میرم سراغ مطالعه زبان و ...خدا رو شکر راضیم ..دخترکم الان توی مهد مثل همیشه مدت کوتاهی رو در مهد می گذرونه اصلا هم موافق نیست که کمی بیشتر توی مهد بمونه و مامانش کمی وقت بیشتری برای خودش پیدا کنه ..در عین حال مهدش رو دوست داره و حاضر نیست جای دیگه ای ببرمش ...پیشرفت زبانش خوبه و راضیم در کل برنامه ها و محیط و فضای باز مهدش رو خیلی دوست دارم ولی توی مهد تهدید می شن که خیلی ناراحتم می کنه مربی شون خیلی وقتها عصبانیه اونطور که پارمیدا برام تعریف میکنه ...با اینکه چندین بار به مدیر داخلیشون تذکر دادم ولی نتیجه ای نداد ...واقعا نمیدونم باید چیکار کنم این تازه جزئ مهدهای خیلی خوبه که بهزیستی گفته توی منطقه این بهترین مهده ...
البته باقی چیزاش خوبه ولی رفتار مربی هم خیلی مهمه ...می خواستم باز هم بگردم ولی پارمیدا میگه مهدم رو دوست دارم .و با علاقه میره ...ولی حاضر نیست کمب بیشتر بمونه ..البته باباش هم کاملا با پارمیدا موافقه ..
متاسفانه بچه های این دوره تنهان ..هم بازی ندارن .پارمیدا از وقتی میاد خونه انتظار داره باهاش بازی کنیم تا وقتی می خوابه ..یعنی تا باباش بیاد که من دائم باید در خدمتش باشم و وقتی هم باباش میاد دیگه خدا رو شکر دیگه به من کاری نداره و باباش هم خداییش خیلی براش وقت می گذاره و پدر فوق العاده ای هست البته من با یکسری از رفتارهاش با پارمی موافق نیستم ولی کاریش هم نمی تونم بکنم و مجبورم کنار بیام تا پارمیدا دو پیام متفاوت نشنوه 
این روزا خاله شیرین و پانیذ اینجان و دخترم روزهایی که پانی رو می بینه بهش خوش می گذره ..
دیگه کم کم باید برم فرصت صبحم به ایمیل چک کردم و به روز کردن گذشت ..مواظب خودتون و بند دلاتون
باشین
نظرات ()